تبليغاتX
گوگولی مگولی
بچه ها یه چیز دیگه میگم همه خوشحال بشین

دانشگاه دراومدم

اصلا به رو خودتون نیارین چون من دیگه دانشجو شدم

واای چه هالی میده

همه بهم میگن مهندس قلابی 

میگن اصلا یه تیپت نمیاد مهندس باشی

چیکار کنیم دیگه  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:4  توسط یه نفر   | 

به به … به این وبلاگ

به به … به این نویسنده

به به … به این ذوق و سلیقه که به خرج میده

به به … به این نوشته

به به … به این …

اینا حرفایی که شما باید بزنید و همیشه از من تعریف کنید آخه نا سلامتی من خیلی وقته که نبودم و همیشه دوست داشتم که باشم ولی نبودم که باشم پس داشته نبودم در واقع  وجود خارجی داشتم ولی وجود خارجی هم داشتم ولی انجا حضور نداشتم و در نتیجه مهم نیست شما این مطلب رو تا آخرش بخونید مهم اینه که نظرات پر مهر خودتون و برای من بزارید که من چیکار کنم

چند وقتی هست که من دچار مشکل شدم البته نه مشکل ! یه کم اختلالات خوشی خیلی زیاد !

یعنی همش میگم و می خندم و تا حالا غم رو چشمام نیومده تو این سه ماهه تابستون از بس خوش بودم

من توی این سه ماهه خیلی چیزا فهمیدم از جمله اینکه آدم تا میتونه باید بخنده و هیچ فرصتی رو برای خندیدن از دست نده

مثلا من با ماشینم میرفتیم با پسر خالم که یهو هوس خندیدن کردیم

گفتیم چیکار کنیم چیکار نکنیم 

همین جوری اذیت می کردیم

فقط این دخترا از دست ما  آسی هستن تو محله

بیشترشون میخوان بامون رفیق بشن ولی شرمندشونیم چون ما با دخترا نمی سازیم

اگه باشون باشیم به چند روز نمیکشه خودش با قهر و فحش میره

نمی دونم چرا آخه مگه ما چه گناهی کردیم که صادقانه رفتار می کنیم

خوب می گفتم

با پسر خالم میرفتیم که یهو هوس خندیدن کردیم

با سرعت 70 یا 80 تا تو کوچه میرفتیم که یهو دیدم پسر خالم دستی ماشینو کشید

منو بگی همین جوری که ماشین داشت کشیده می شد ماشینو چرخوندم که تو محل سه نشه بگن یارو مستقیم دستی می کشه

ماشین هم دیگه چرخید و حدود 120 درجه چرخیده بود که چشمتون روز بد نبینه

رفتیم تو یه کپه از شن که جلو یه خونه ها که داشت تعمیر کاری می کرد ریخته بودن

وای همه محل ریختن بیرون از صدای ترمز

من هم همین جوری با خنده دلم و گرفته بودم از ماشین اومدم پایین

مگه خنده من بند میومد تا 5 دقیقه می خندیدم

پسر خالم هم اومده بود پایین نظر کارشناسی میداد

تو اون گیر و بیر می گفت اگه میدادی اون ور میخوردیم تو تیر برق بهتر بود بیشتر هال میداد

خلاصه کل محل پکیده بودن از خنده

ماشین من بدبخت هم نصفش پر خاک و خط و خش شد

اما بازم هال داد

جاتون خالی بود

حالا چرا من اینو برا شما گفتم نمیدونم

برین فکر کنین که چرا دارین این خاطرات ما رو می خونین

آخه برا شما مگه نون و آب میشه

بابا برین سر درستون  یک هفته دیگه مدرسه ها باز میشه

انقدر بازیگوشی هم نکونین

شاید منتظرین من این مطلب و تموم کنم ولی کور خوندین 

در ضمن این وبلاگ با قبل خیلی فرق داره

چون حال و حوصله نوشتن مطالب تیریپ لاو ندارم

اگه بشه میخوام بزنم به خط منگل بازی

پایه هاش بیان داخل نظر بدن

راستی چندتا فیلم با پسر خالم پر کردیم که بعد براتون میزارم که ببینین و کلی بخندین

چیکار کنیم

وقتی من و پسر خالم با هم هستیم یه خانواده که سهله .. یه محله هم که سهله ... یه شهر از دست ما شاکین

جوونیه و جاهلی      باید خوش باشیم    شما اگه منکر این حرف منی بیا و یه راه دیگه بزار جلو پا ما

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:1  توسط یه نفر   | 

سلام به همه ی دوستان خوب و ... من

من قصد افتتاح مجدد این وبلاگ و نداشتم ولی به خاطر روی گل شما این کارو می کنم

ولی فقط منو در رابطه با موضوع جدید وبلاگ راهنمایی کنید

که من در چه رابطه ای برای شما بنویسم

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 16:12  توسط یه نفر   | 

عید بر شما مبارک

 

 

این وبلاگ به زودی راه اندازی مجدد می شود

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 23:36  توسط یه نفر   | 

سلام خوبین

منو که یادتون هست ؟

با یه مشکل دست و پنجه نرم می کردم که بالاخره یا گاوه رفع شد

و از الان به بعد می تونین باز هم مثل گذشته از وبلاگ من دیدن کنین

و منت بگذارین چندتایی هم نظر بدین

البته اگه براتون ممکنه و سخت نیست

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 15:7  توسط یه نفر   | 

برای آخرین بار        خدا کنه بباره

تو این شب کویری     یه قطره از ستاره

همیشه بودی و من     تو رو ندیدم انگار

بگو بگو که هستی      برای آخرین بار

وقتی دوری             تنهایی نزدیکه

  قلبم بی تو              می ترسه تاریکه

چه لحظه ها که بی تو یکی یکی گذشتن

عمرم بردن اما          یه لحظه برنگشتن

تو چشم من نگاه کن   منو به گریه نسپار

حالا که با تو هستم         برای اولین بار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 10:57  توسط یه نفر   | 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 20:0  توسط یه نفر   | 

بچه ها خیلی خیلی ببخشید

 

من این چند وقت نبودم

 

مسافرت بودم

 

اصلا وقت نکردم بیام یه سری بهتون بزنم

 

سر وقت میام  به وبلاگهای همتون سر می زنم

 

در اسرع وقت هم این وبلاگ آپ میشه

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 19:57  توسط یه نفر   | 

برای زیستن دو قلب لازم است

 

قلبی که دوست بدارد . قلبی که دوستش بدارند

 

قلبی که هدیه کند ، قلبی که بپذیرد

 

قلبی برای من ، قلبی برای انسانی که می خواهم ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 23:32  توسط یه نفر   | 

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

 

نگو این دل دوری عشقت و باور کرده

 

دل من خسته از این دست به دعاها بردن

 

همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن

 

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

 

که دوباره چشم من تو رو ببینه

 

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم

 

آخه تو رنگ چشات قیمت دنیا رو دیدم

 

توی هفت آسمون تو تک ستاره منی

 

به خدا ناز دو چشمات و به دنیا نمیدم 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 14:59  توسط یه نفر   | 

                
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 21:37  توسط یه نفر   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 21:36  توسط یه نفر   | 

وقتی اشک هایم بر روی زمین ریخت

 

تو هرگز ندیدی که چگونه می گریم

 

تو دلم را با کسی تنها گذاشتی

 

و چشمانم را به انتظار نگاهت گریان گذاشتی

 

تو رفتی و من را تنها گذاشتی

 

باشد که روزی بیایی و ببینی

 

من تو را رها کرده ام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 21:20  توسط یه نفر   | 

 

عاشق و مجنونت شدم

ناخونده مهمونت شدم

کلی پریشونت شدم

اما بازم نیومدی

قهوه ی فنجونت شدم

شمع تو شمعدونت شدم

خاک تو گلدونت شدم

اما بازم نیومدی

همیشه ممنونت شدم

من یه چوپون شدم

آب تو بیابونت شدم

اما بازم نیومدی

شعرای ارزونت شدم

عمری غزل خونت شدم

تسلیم قانونت شدم

اما بازم نیومدی

دلا و هامونت شدم

نزدیکتر از جونت شدم

برگت شدم خونت شدم

اما بازم نیومدی

خادم و دربونت شدم

اسیر زندونت شدم

گلاب کاشونت شدم

اما بازم نیومدی

یه جوری مدیونت شدم

سنگ خیابونت شدم

راهی میدونت شدم

اما بازم نیومدی

تو سختی آسونت شدم

تو دردا درمونت شدم

ناجی پنهونت شدم

اما بازم نیومدی

کشته ی مژگونت شدم

هلاک چشمونت شدم

رفتم و قربونت شدم

اما بازم نیومدی

لباس و صابونت شدم

سارق ایمونت شدم

چشمای گریونت شدم

اما بازم نیومدی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 22:20  توسط یه نفر   | 

اینم یه شعر زیبا از آبادان

وطن بچه ها ممد سیا و دنی و احمد فری

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 21:37  توسط یه نفر   | 

 

www.googooli-magooli.blogfa.com